پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/٢٠ - هستا(مرجان احمدی)
چهل و سه

بخواب !

شاید فراموش کنی

زمستان پشت شیشه های ترسیده اتاقت

عشق را

روی شاخه های شک زده باغ

خشکانده است

 

بخواب !

شاید فراموش کنی

دروغهای حقیر فروخورده ات

کنار کاغذهای سفید تلمبار شده

روی میز کار جدیدت

تپانچه را روی مغز باور فریب خورده ات

گذاشته و هزار بار چکانده است

 

بخواب !

شاید فراموش کنی

اما ...

تمام اینها حقیقت دارد .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ - هستا(مرجان احمدی)
چهل و دو

پرسیدم : مشقهایم را خوانده ای؟

گفتی : آری                            

پرسیدم : دیدی بعد تمام سلامهایم چه نوشته بودم؟

گفتی : آری                            

پرسیدم : عطر واژه های تنهاییم برایت آشنا نبود؟

پرستشگاه شبانه ام تو را بیاد جایی نمی انداخت؟

خندیدی لرزیدی و رفتی

عاشق که باشی می دانی          

همیشه راهی برای برگشتن هست

راهی برای بخشیدن     برای شکستن سکوت    

سلامی دوباره

عاشق که باشی می دانی هیچ جاده ای تا ابد ادامه ندارد

هیچ سفری بدون پایان نیست

هیچ کوله باری تا ابد بر دوش مسافران نمی ماند

عاشق که باشی ساده میشوی                     

ساده که باشی

مشقهای ننوشته را هم می خوانی

و می فهمی اسمی که بعد سلام می آید

آخر حقیقت عاشقیست

آخر صداقت گفتگو

حالا هی می نویسم

سلام ساده ! سلام گلم !         

خدا را چه دیدی ؟ خدا را چه دیدی ؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٠ - هستا(مرجان احمدی)
چهل و یک

کنار تو ایستاده ام ، وقتی می روی

و زودتر از تو رسیده ام

به جایی که هنوز نمی دانی کجاست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/٢۸ - هستا(مرجان احمدی)
چهل
دلزده ام از این اشتراک سحرانگیز سکرآور

کجاست امشب آن آغوش و بوسه های خیال انگیزت
مرد رویا کُش زندگی سوز !
بهایی که به پای آن همه سیاه تماشایی تو دادم
تمام نجابتم بود
امروز بخاطر کدام نجیب زادهءخوش باوری
دوباره نقش دلداده ات را ستاره خواهم شد ...

مصمم ایستاده ای !
بر اسکله دریای پر امواج احساسم
و هنوز باور نکرده ای
دسته گلی که بر آب سپردم
ته ماندهء تکه های باور دخترانه ام بود
به خواب نمی روم از این ستاره های خیس تنهاییم
ستاره فروش تنهایی بخش !
بمن نگفته ای امشب
فردا که زیبا می شوم
دوباره دلمردگیهایم را
به رخ کدام نوشین ستاره می کِشی؟










پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٢/٢ - هستا(مرجان احمدی)
سی و نه

چه ساده شکستی

در رویاهای زنانه ی نجیبم !

چه بی باور شدم

به تلنگری کودکانه از دروغهای عجیبت !

چه خوش باوری که گمان می کنی

دوباره اعتماد به خاک افتاده ام

در این اقیانوس فریب و بدگمانی

به طعمه های قلاب در کمین نشسته ات

دندان خواهد زد

چه خوشخیالی هنوز

اینچنین که در افکار بیمار در هم لولیده ات

بدنبال کرمهای خوش خط و خال می گردی

تو پر تقصیر نمی دانی

در ورای ساحل اقیانوسی که تو به امید نشسته ای

ماهی سرخ اعتماد من

به خاک افتاده ،جان داده است . 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢۳ - هستا(مرجان احمدی)
تولد سه باره

به همین سادگی سه ساله شدم

خودم و بی باوریهایم

باور می کنی؟

اولین تولد خواسته ام

از جنس سادگیهای بی بهانه ام

چه ستاره های زیبایی

دارد گریه ام می گیرد

بیا فوتشان کنیم

یک   دو   سه   ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢۸ - هستا(مرجان احمدی)
سی و هشت

بزرگترین زخم زندگیم را

از چشمهای بی باوری خوردم

که به صداقت دستهای مهربان تو

شک کرد

مُردم از اینهمه تاسف بعد لحظه ای تردید

آنکه به دامانی جز تو پناه برد

من نبودم

تندیس حماقت بود

ته مانده مبتذل یک بازنده

هرگز نگفتم کاش

کاش برای لحظه ها ی نیامده است

روزهای هرگز ندیده

نه لحظه ای که می بینی و نمی بینی

هرگز نگفتم چرا؟

و اینکه حالا

بعد از صداقت دستهای تو

به حماقت چشمهایم

ایمان دارم

به چشمهای وامانده ای که

تمامی دنیا را بیکباره در خود کشید

و به تمام مقدسات دلم

پشت کرد

حالا تو بگو

با چشمانم نه

 

که با دلم چه کنم ؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۱۱ - هستا(مرجان احمدی)
سی و هفت

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر شوخ چشمی

که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد

و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت

و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر ساده دلی

که شبی خیالش را باد با خود بُرد

شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید

و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر

از اینجا رفت

 

اینکه در آینه می بینم

کسی است

غیر از من

باور نمی کنی ؟

دیگر تشویش چشمهایم یاد م  نیست

لرزش دستها و سرخی گونه هایم را

بخاطر ندارم

شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه

دلهره هایم را جا گذاشته ام

و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !

 

هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردی؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢۸ - هستا(مرجان احمدی)
سی و شش

قرارت را گذاشته بودند

هزار پر چین آنطرف تر

پشت دیوار های ستبر و سنگی غریبه

انگار می ترسیدی

به چشمهایم چنگ زدی

من هم

پس بگو

قرارشان این بود

نقشه های شومی که خندیدیم و گفتیم

انگار همه میدانستند

بماندن سوگند خورده بودیم

برای همین بود

ریسمان ها را دور از چشم ما می بافتند

چه دیوارهای بلندی

ساده ستاره های آسمانمان را پرپر کرد

چه تقدیر شومی

به حرکتی حریف تمام مهره های عاشقانه ما شد

مادر آرام گفت

منطقی باش گلم

گفتم

چه فضاحتی نمی بینی

فضاحت را خودش گفته بود

وقتی که فهمیده بود احمد آقا بجز خاله مهری زن دیگری هم دارد

چه منطق زشتی گلم

نمی دانستیم وقتی دست روی دست

سوگند می خوریم به ماندن

دست دیگری هم روی دستهای ماست

دست تقدیر.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٢ - هستا(مرجان احمدی)